CloseMaximizeMinimize تبلیغات سیستم
آن روز مه آلود
| ناگفته ها

یکی درونم است که  فکر می کند تصمیم می گیرد و  تزهای رنگ وا رنگ می دهد!!!

یکی هم هست که هر کاری خودش دوست دارد می کند به هیچ فکری هم فکر نمی کند!!!


دل نوشته ی دختر بارانی در 20 ارديبهشت 1387 ساعت مه گرفته ی17:59
چرا نه؟؟؟ | ناگفته ها

اومد...بعد از اون همه روز و ماه و سال که حسابشو هیچ کی نداشت،اومد.اول همه تعجب کردن بعد همه خندیدن و خوشحالی کردن.بعد یهو همه چی عوض شد...

اون یه جوری بود! فرق داشت شکل ما نبود.شکل اونایی هم که ما می شناختیم،نبود.

همه گفتن دیوونس! و اونو بردن به همون جایی که ازش اومده بود.

  گفتم اون که شبیه ماست ؟!!! همه خندیدند!

 

 «دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید. »

«دیوانگی بشر آنچنان ضروری است که دیوانه نبودن خود شکل دیگری از دیوانگی است. »     

 

 

                                                                           


دل نوشته ی دختر بارانی در 19 اسفند 1386 ساعت مه گرفته ی13:28
غلط کردم گفتم برف | ناگفته ها

اولین دونه های برف که باریدن گرفت، سرتاپام زمستونی شد...

دلم شکفت از رحمت الهی و دستام پرشدن از یه عالمه زمستون…

امتحانا که پس و پیش شد، آسمون از قد منم کوتاه تر شد...

و من با یه عالم ذوق،توی تقویم دلم نوشتم:

 

                   «به یمن ورود ننه سرما ،تا اطلاع ثانوی کسب علم و معرفت تعطیل!!»

...

...

 

اما انگاری این ننه سرما بد جوری جا گرم کرده و هوای رفتنم نداره !!!

دامن سپیدشو ،پهن زمین کرده و خیال جم کردنم نداره!!!

و نمی دونه که کم کم دلم داره واسه مکتب خونه و لوح و قلم تنگ میشه..

 واسه خسرو شیرین و تانژانت ˚45 ...

واسه الگوریتم کلونی مورچه و وقفه شماره n ام اسمبلی...

واسه میرزا ترکه که منفی می ده و می گه منفیا رو تاثیر نمی دم(!)

و میرزا بداخلاقه که نمی شه سر کلاسش جیک زد...

واسه عروس خانوم و ننجون و رقیه خاتون و ننه حسن…

واسه مارمولک، و منزوی و ...

واسه ی اتولای قراضه ی خط مکتب خونه ...

واسه در و دیوار و نیمکت ها

واسه ی…

واسه..

دلم گرفت از اینهمه دلتنگیا

 

پ.ن:خوب می شم…


دل نوشته ی دختر بارانی در 28 دي 1386 ساعت مه گرفته ی00:05
هیس!!! | ناگفته ها

هنگام که ما سکوت می کنیم،

جهان به سخن در می آید...


دل نوشته ی دختر بارانی در 26 دي 1386 ساعت مه گرفته ی14:51
مادربزرگ | ناگفته ها
| ناگفته ها
گم شدم...!!!!!
دل نوشته ی دختر بارانی در 13 دي 1386 ساعت مه گرفته ی21:43
| ناگفته ها

من ازدل تاریکی بیرون شدم

و اکنون

تاریکی در دل من است...

 

 


دل نوشته ی دختر بارانی در 3 دي 1386 ساعت مه گرفته ی19:38
نمی دانم ها | ناگفته ها

هیچ نمی دانم...از فردای نیامده پر دغدغه...

نگرانی فرداها،تردیدهای امروز منند ومن در دوراهی حال و آینده غوطه ور...

می دانم ... هیچ نخواهم فهمید ازصندوقچه ی فردا...

تنها ادراکی خط خطی و بی رنگ...ثمره تلاش

شک،شک و دوباره شک......

 

 چه می کنم؟؟؟چه خواهم کرد؟؟؟

 

 

 


دل نوشته ی دختر بارانی در 29 آذر 1386 ساعت مه گرفته ی23:56
| نیایش نامه

خیلی کارا رو می شه تنهایی انجام داد٬خیلیا رو نه...اگه به من بود٬باید ۹۹۹سال  فکر می کردم معلومم نبود بتونم تصمیم قطعی بگیرم!!!


دل نوشته ی دختر بارانی در 7 آذر 1386 ساعت مه گرفته ی16:17
نیایش نامه | نیایش نامه

خداوندا من آن کردم که خواستی ... پس بگیر از من تردیدهایم را و پریشان حالی ام را ... تا تاب آوردم آنچه را که تو خواستی !


دل نوشته ی دختر بارانی در 4 آذر 1386 ساعت مه گرفته ی18:09
نوشته هاي پيشين
صفحات: [1]  [2]